خرید بک لینک
باید خبر را بیخبر باشی بفهمیدر انتظارش پشت در باشی بفهمیحال مرا وقتی که در فکر تو غرقماز من مگر دیوانهتر باشی بفهمیآیا چه میدانی از این خاکستر سرد؟در عشق باید شعلهور باشی بفهمییکـدو قدم نه... شعر را باید که وقتییک عمر با من همسفر باشی بفهمیبیهوده فرزندم نمیخوانم غزل راحس مرا باید پدر باشی بفهمیبهتر که با من نیستی همدرد، هرچندتازه نمیفهمی اگر باشی بفهمی!چیزی نمیفهمی تو از این داغنامهحرف مرا باید جگر باشی بفهمی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: شنبه 16 مهر 1401 ساعت: 10:23

مهتاب زده تاج سر کاجپاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد استبر زیر لب هره کشیدند خدایانیک سایه ی باریکهشتی شده تاریکرنگ از رخ مهتاب پریدهبر گونه ی ماه ، ابر اگر ، پنجه کشیدهدامان خودش نیز دریدهآرام دود باد درون رگ نودانبا شور زند ، نی لبک آرامتا سروِ دلارام ، برقصدپُر شورپُر ناز بخواند ، شبگیر، سرِ دارهر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر استتا روی زمین بوسه زند بر لب برگیهر برگ که در روی زمین است ، به فکر استتا باز کند ناز و دود گوشه ی دنجیآنگاه بپیچندلب را به لب همآنگاه بسایندتن را به تن همآنگاه بمیرندتا باز پس از مرگآرام نگیرندجاوید بمانندسر، باز برون از بغل باغچه آرندآواز بخوانند پاییز چه زیباستپاییز دو چشم تو چه زیباستسرمست ، لب پنجره خاموش نشستمهرچند تو در خانه ی من نیستی امشبمن دیده به چشمان تو بستمهر عکس تو از یک طرفی خیره به رویماین گوید :هیچآن گوید:برخیز و بیا زود به سویممن گویم:نیلوفرکم ، رنگِ لبت رابا شعر بگویم ، با بوسه بشویمای کاشای کاشآن عکس تو از قاب درآیدهمچون صدف از آب برآیدای کاشجان گیری و بر نقش و گل بوته ی قالی بنشینیآنگاه به تو ، پیرهن از شوق بدریاز شور بلرزیدیوانه همه شوق ، همه شوربیگانه پریشیده ، همه قهرهمه نوربر بستر من نقش شود پیکر گرمتآنگاه زنم پرده به یکسوگویم که :من اینجا به لب پنجره بودمگویی که :نه آنجاآرام بگیریماز عشق بمیریمآنگاه به پاییزهر برگ ، که از شاخه ی جانم به کف باد روان استهر سال ، که از عمر من آید به سر انجامببینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگهر دردهر شورهر شعراز قلب من خسته جدا شدباد هوس ات بردآتش زد و خاکستر آن را به هوا ریختمن هیچ نگفتمجز آنکه سرودم :پاییز دو چشم تو چه زیباستپاییز چه زیباستمهتاب زده تاج سر کاجپاشویه پر از برگ خزان دیده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: شنبه 16 مهر 1401 ساعت: 10:23

فراموشش کن به دلم گفته ام ای ساده! فراموشش کنتا کجا چشم بر این جاده؟! فراموشش کندست بردار از او خاطره بازی کافیستفرض کن گل نفرستاده فراموشش کنآن نگاهی که دم آخر از او جا ماندهپیش او برده و پس داده فراموشش کنمردمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: سه شنبه 27 اسفند 1398 ساعت: 15:02

من اگر کافر و بی دین و خرابم به تو چه ؟من اگر مست می و شرب و شرابم به تو چه ؟تو اگر مستعد نوحه آهی ، چه به من ؟من اگر عاشق سنتور و ربابم به تو چه ؟تو اگر غرق نمازی چه کسی گفت چرا ؟من اگر وقت اذان غرق ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:07

سالها هم ڪـہ بگذرندموهایت اگر سفید شودو شانـہ هایت افتاده،پیراهنت عوض شود وعطرت هم ڪـہ بپردپیشانے ات ڪـہ چین بخوردو لبهایت خط خطے شود..میان شلوغے شهر ڪـہ اتفاقے ببینمتباز هم میشناسمت!!!"چشمها" نشانے آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 18:07

۱- در یک سیستم معیوب:سعی کنید «لال بودن» را تمرین کنید! این تمرین در میزان عزیز بودن شما بسیار موثر است.۲- در یک سیستم معیوب:هیچگاه کارمندان را با یکدیگر مقایسه نکنید؛ چون قطعا شاهد تبعیض خواهید بود. ۳- در یک سیستم معیوب:اگر مدیرتان ۳ یا ۴ ایراد دارد انتظار رفتنش را نکشید، چون قطعا نفر بعدی او ۴۳ ایراد دارد! ۴- در یک سیستم معیوب:می توانید با کارهای کم و کوچک، محبوبیت فراوانی به دست آورید؛ فقط کافی است «زبان» خود را تقویت کنید! ۵- در یک سیستم معیوب:ممکن است که هر چه بیشتر کار کنید، بیشتر خوار و خفیف باشید. ۶- در یک سیستم معیوب:با اشکالات سازمانتان بسازید و هرگز آنها را با مدیرتان در میان نگذاریادامه مطلب

برچسب: سیستم,معیوب, نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:57

رو هر بندش 1 دقیقه فکر کن... 1. می دونی چرا شیشه ی جلوی ماشین انقدر بزرگه ولی آینه عقب انقدر کوچیکه؟ چون گذشته به اندازه آینده اهمیت نداره. بنابراین همیشه به جلو نگاه کن و ادامه بده. 2. دوستی مثل یک کتابه. چند ثانیه طول می کشه که آتیش بگیره ولی سالها طول می کشه تا نوشته بشه. 3. تمام چیزها در زندگی موقتی هستند. اگر خوب پیش میره ازش لذت ببر، برای همیشه دوام نخواهند داشت. اگر بد پیش میره نگران نباش، برای همیشه دوام نخواهند داشت. 4. دوستهای قدیمی طلا هستند! دوستان جدید الماس. اگر یک الماس به دست آوردی طلا را فراموش نکن چون برای نگه داشتن الماس همیشه به پایه طلا نیاز داری. 5. اغلب وقتی امیدت رو ازادامه مطلب

برچسب: فکر, نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:57

همیشه اولین مشت، اولین ضربه به ران و اولین برخوردِ بینی به تشکِ سفت درد دارد. درد دارد، اما ترست را از جنگیدن میریزد. میفهمی که آن هیولای ابرو گره گرده -که تند و تند رقص پا میکند و مشت و لگد پرتاب می کند سمتت-یکیست مثل خودت. ان وقت است که میتوانی از هر دو مشت، یکی را دفاع کنی و شاید حتا ضربهای با پا توی شکمش بکوبی. اما همیشه میدانی باید منتظرِ ضربه بعدی باشی که بالاخره یکجوری روی صورتت مینشیند. حالا هرچقدر هم که گاردت را بالا نگه داری و حواست جمع باشد. بعدها که قویتر شدی، خودت پیشقدم میشوی برای ضربه خوردن. رفیقت را صدا میکنی که با مشت و لگد، گرمت کند. میدانی که بدنت یاد گرفته این درد را بپذیرد و به یک بیحسی نشئه آور تبدیل کند. با چشمهای خودت می بینی مشتها و لگدها روی سینه و ران و بالای کمرت فرود میآید، اما دیگر دردی حس نمیکنی. هر چه هست، بیتفاوتی است. میخواهم بگویم فقدانِ نخستین محبوب، کم از خوردن اولین مشت نیست. کم از شکسته شدن بینی با یک ضربه و راه افتادن باریکه خون روی تاتامی. تا وقتی میان تشک افتاده ای که هیچ، اما وقتی بلند شدی، می فهمی هنوز زمانی برای زندگی ادامه مطلب

برچسب: اولین ضربه در دعوا,اولین ضربه جنین,اولین ضربه به امام حسین, نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 15:20

می آید روزی که در تراس خانه ات،روی صندلی دسته دار نشسته ای و بازی کودکان را تماشا می کنی.آن روز دیگر نه باران خاطره ای از من برایت تازه می کند و نه غروب آفتاب سنگی بر دریاچه آرام دلت می اندازد.سال هاست که تو مرا پاک از یاد برده ای!کنار روزمرگی هایت،یک فنجان چای برای خودت می ریزی و با دستانی که دیگر چروک شده اند لرزان لرزان فنجان چایت را به لبانت نزدیک می کنی.اما یکباره یکی از کودکان نام مرا فریاد می زند!شباهت اسمی بود...تو آرام فنجانت را کمی پایین می آوری،لبخند کوچکی می زنی،و دوباره چایت را می نوشی.من به همان لبخند زنده ام...ادامه مطلب

برچسب: لبخند,لبخند ژکوند,لبخند زندگی,لبخند تو,لبخند زیبا,لبخند شعر,لبخند مونالیزا,لبخند خدا,لبخند رخساره,لبخند مهدی ساکی, نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 0:29

قديمابيسکويت هاهم با وفابودند«مادر» ! اما الآنبيسکويت هاهم بي وفاشدن «هاي باي»...!!نیومده میره....... سلام خداحافظنمیدونم قد ما کوتاه بود یا قدیما برف بیشتر میومد!!نمیدونم دل ما خوش بود یا قدیما بیشترخوش میگذشت!!نمیدونم سلامتی بیشتر بود یا ما مریض نبودیم!!نمیدونم ما بی نیاز بودیم یا توقع ها پایین بود!!نمیدونم همه چی داشتیم یا چشم وهم چشمی نداشتیم!!نمیدونم اون موقع ها حوصله داشتیم یا الان وقت نداریم!!نمیدونم چی داشتیم چی نداشتیم ولی روزای خوبی داشتیم ... ツادامه مطلب

برچسب: قدیما,قدیما یادش بخیر,قدیما یادش بخیر سخایی,قدیما حرفا شیرین,قدیما میگفتن,قدیما ما دلی داشتیم,قدیما, خدا,قدیما بهتر بود,قدیما شعر,قدیما فیس بوک, نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: شنبه 8 آبان 1395 ساعت: 11:08

تعدادي موش رو دانشمندان داخل يك استخر اب انداختند تمامي موش ها فقط ١٧دقيقه توانستند زنده بمانند و در نهايت خفه شدند!!! دوباره دانشمندان با اينكه ميدانستند موش بيش از ١٧دقيقه زنده نمي مانند تعداد ديگري موش رو به داخل همان استخر انداختند و با علم ١٧دقيقه تا مرگ موشها تمامي موشها رو قبل از ١٧ دقيقه از اب جمع كردند وتمامي انها زنده ماندند!!!! موشها پس از مدتي تنفس و استراحت دوباره به اب انداخته شدند !!!!! حدس ميزنيد اين بار چند دقيقه زنده ماندند؟ ؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ٢٦ساعت طول كشيد تا انها مردند انها به اين اميد كه دوباره دستي خواهد امد و نجات پيداادامه مطلب

برچسب: امید,امید دانا,امید علومی,امید کوکبی,امید حاجیلی,امید جهان,امید زندگانی,امید معماریان,امید ابراهیمی, نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 5:08

گرچه با تقدیر ناچار از مدارا کردنمعشق اگر حق است، این حق تا ابد برگردنم تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگیپیله ای پیچیده از غم هایِ عالم بر تنم بر سر این سرو، آخر برف هم منت گذاشتدست زیر شانه ام مگذار! باید بشکنم مَن که عمری دل برایِ دوستان سوزانده امحال باید دل بسوزاند برایم دشمنم .. گرچه از آغوشِ تو سهمی ندارم جز خیالبویِ گیسویِ تو را می جویم از پیراهنم عاشقی با گریه سر بر شانۀ یاری گذاشتاز تو می پرسم بگو ای عشق! آیا این منم؟ادامه مطلب

برچسب: تقدیر,تقدیر یک فرشته,تقدیر شادمهر,تقدیر نامه,تقدیر و تشکر,تقدیر شادمهر عقیلی,تقدیر یک فرشته دانلود,تقدیر یک فرشته قسمت اول,تقدیر شروین,تقدیر از شروین, نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 17:46

در دلت یک غم زیباست ، دلم می گوید خسته از شاید و اما ست، دلم می گوید دل تو مثل غزل مثل خدا مثل سکوت مثل یک کوچه تنهاست، دلم می گوید دل سودایی من ،ساده و سرشار و بزرگ یک نفر مثل تو میخواست ،دلم می گوید من عقیده به غزل های تو دارم شاعر غم اشعار تو زیباست ،دلم می گوید درنگاه تو پر از بخشش مروارید است چشم تو پاسخ دریاست، دلم می گوید ای خلاصه شده در چشم تو تندیس سکوت پشت چشمان تو غوغاست ،دلم می گویدادامه مطلب

برچسب: دلم می گوید,دلم صد بار می گوید,دل میگوید,و دلم میگوید,آنچه دلم میگوید, نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 17:46

استادالهی قمشه اي. فیلسوف بزرگ جهانی اینگونه می گوید که مرگ واقعی چگونه است وفشار قبر چیستآیا فشار قبر واقعیت دارد؟استادالهی قمشه اي جدا شدن روح از بدن هنگام مرگ قطعی ، در کسری از ثانیه انجام میشود . این لحظه چنان سریع اتفاق می افتد که حتی کسی که چشمانش لحظه مرگ باز است فرصت بستن آن را پیدا نمیکند . یکی از شیرین ترین تجربیات انسان دقیقا لحظه جدا شدن روح از جسم میباشد . یه حس سبک شدن و معلق بودن .بعد از مرگ اولین اتفاقی که می افتد این است که روح ما که بخشی از آن هاله ذهن است و در واقع آرشیو اطلاعات زندگی دنیوی اوست شروع به مرور زندگی از بدو تولد تا لحظه مرگ ادامه مطلب

برچسب: فشار قبر چیست,فشار قبر چيست,فشار قبر برای چیست,فشار قبر ناشی از چیست؟,فشار قبر از چیست,فشار اول قبر چیست,دلیل فشار قبر چیست,منظور از فشار قبر چیست, نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 17:46

❤️ پاره ای از خدا ❤️ لاک پشت، پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی ...می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید، دشوار و کُند و دورها همیشه دور بود. لاک پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.پرنده ای در آسمان پر زد، سبک و رها....لاک پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عادلانه نیست، کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی. من هیچ گاه نمی رسم. هیچ گاه ... و در لاک سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی...خدا لاک پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش دادامه مطلب

برچسب: من, ای از پیکر عرش خدایم, نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 17:46

صفحه بندی