خرید بک لینک

❤️ پاره ای از خدا ❤️

لاک پشت، پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی ...
می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید، دشوار و کُند و دورها همیشه دور بود. لاک پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.
پرنده ای در آسمان پر زد، سبک و رها....
لاک پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عادلانه نیست، کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی. من هیچ گاه نمی رسم. هیچ گاه ... و در لاک سنگی خود خزید، به نیت ناامیدی...
خدا لاک پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کُره ای کوچک بود و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد؛ چون رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندکی ... و هر بار که می روی، رسیدهای؛ باور کن! آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست، تو پارهای از هستی را بر دوش می کشی؛ پارهای از مرا...
خدا لاک پشت را بر زمین گذاشت.. دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور. لاک پشت به راه افتاد و گفت: “رفتن”، حتی اگر اندکی ... و پارهای از خدا را با عشق بر دوش کشید.

برچسب: من, ای از پیکر عرش خدایم, نویسنده: سپیده دادخواه تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 17:46

صفحه بندی